تبليغاتX
ماه نو

ماه نو


پدیده هایی به نام حراست

پیرو مطلبی که چند ماه پیش درثلث اول خوندم که شهلا ها مو جودات عجیبی هستند باید بگویم که به تازگی مو جوداتی محیر العقولتر از شهلا ها هم رویت شده .بله همین چهار روز پیش بود که بعد از امتحان حقوق که حسابی حال همه مان را گرفته بود وبه عادت همیشگی مان داشتیم خنده کنان و شوخی کنان از دانشگاه بیرون می رفتیم که من ناگهان به دختری خوردم و آبمیوه اش ریخت من هم خواستم بروم و عذر تقصیر بخواهم که با ممانعت بچه ها روبرو شدم و آنها داشتند مرا کشان کشان به سمت در هدایت می کردند، که ناگهان این موجود قوی الجثه بر ما ظاهر شد و چنان غضبی بر ما کرد که ما حدود چند ثانیه حیرت زده و البته وحشت زده بر جایمان میخکوب شدیم . هم حسابی بهمان بر خورده بود و هم حسابی وحشت کرده بودیم. مژگان هم که فکر کنم همین حالت را داشت به سمت حراست رفت وگفت:این کیه چرا این طور رفتار میکنه و...؟و جوابی شنیدیم که بس در خور توجه است :"از طرف حراست آمده است".بله غرض از این مطلب این بود که بگویم حداقل شهلا ها پدیده های نسبتا بی آزاری هستند ولی این موجودات تازه رویت شده ممکن است موجبات ناراحتی و آزار خیلی ها را فراهم آورند .به امید روزی دانشگاه فضایی علمی وفرهنگی شود نه محیطی برای زور بازو نشان دادن و ترساندن یکسری دانشجو.

پ ن: حالا که فکر می کنم می بینم انگار سر امتحان اصول علم سیاست و اصول سازمان بود که اینچنین شادان و خندان بودیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 12:29 توسط منا |


 

در خواب ديدم تو را...

تو را در خواب ديدم. خيلي وقت بود كه نديده بودمت و دلم برايت تنگ شده بود و خيلي سوال داشتم كه از تو بپرسم. از تو پر سيدم ،تمام آنچه در واقعيت نتوانسته بودم از تو بپرسم . پرسيدم:به چه قيمتي همه چيز را به جان خريدي ؟ چرا زندان رفتن را تحمل كردي ؟ چرا مثل خيلي ها سر درست ننشستي؟ چرا مادر را چشم به راه گذاشتي؟چرا...؟

و تو گفتي :كه مي خواستم مثل بقيه باشم اما نمي توانستم.درس مي خواندم اما به ياد بي عدالتي ها بودم ؟ مي خنديدم اما از درون داغون بودم نمي توانستم در مقابل اين همه خفقان و ظلم سكوت كنم چون ياد گرفته بودم آزاده باشم حتي به قيمت مرگ. ياد گرفته بودم مردمم و ميهنم را دوست بدارم و نگذارم به ايشان ظلم شود.

گفتم : آخر به چه قيمتي ؟ به قيمت از دست دادن همه چيز حتي زندگيت آخر مگر تو نمي توانستي كمي با احتياط تر حركت كني؟ مثل همه ي ما صبر كني؟

گفتي : تا كي؟ بالاخره دير و زود داشت ،اما سوخت و سوز نداشت . همه ي ماروزي به اين راه مي رويم بالاخره حلقه هاي زنجيره تك تك تكميل مي شود. البته هر كس به نحوي و شكلي متفاوت به اين راه مي رود.

گفتم: قبول كن كه بي كله رفتي جلو و خيلي كارهايت بي فايده بود و فقط به ضررت تمام شد.

گفتي :شايد الان نتيجه ندهد اما اميد دارم كه بعدها نتيجه اش را ببينيم.

گفتم:مطمئني روزي كارهايت نتيجه ميدهد ؟

گفتي:نمي دانم ؛ اميد وارم .

و گفتي از غم هايت از اينكه دوست نداشتي اوضاع اينگونه باشد گفتي :كاش ما هم همه در كنار هم بوديم و به هم اعتماد داشتيم . گفتي كه مي داني روزي همه چيز  همانطور مي شود كه بايد باشد و مي خواستي ،آنقدر گفتي و گفتي تا...

كاش تو را در خواب ديده بودم كاش...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 13:55 توسط منا |


هر لحظه،هر روز

هر روز شايد هم هر لحظه به اين اتاقك تنگ و تاريك سرك مي كشم تا شايد نامه اي ،نوشته اي يا حتي خاطره اي از تو بيابم اما امروز هم مثل چند ماه اخير از تو هيچ خبري نبود فقط توانستم خاطرات گذشته را مرور كنم و لبخند هايت را ،صحبت كردنت را ،به آرامش دعوت كردنت را در روز هاي طوفاني.... به خاطر بياورم راستش مثل هميشه نه آمدنت آن آمدني بود كه فكر مي كردم نه رفتنت همه چيز يكهويي و غير منتظره بود آن زمان كه آمدي باورت نكردم  و آن زمان كه بي رحمانه رفتي فقط توانستم مات زده رد پايت را و خاطره هايت را بنگرم و حالا پس از روزها كه از اين خواب وحشتناك ميگذرد و تازه چند روزي است بيدار شده ام به هر دري زده ام تا دوباره به هر نحوي شده بيابمت اما گذشته بر نمي گردد تو هستي اما نه در كنار من ،نه به خاطر من بلكه با دغدغه هاي هميشگي خودت درست مثل هميشه كه از من  بي اطلاع بودي وشايد من فقط دلم را خوش مي كردم يا به قول دوستم تو را بالا مي بردم اما نه ....

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 15:49 توسط منا |


 

پس از ناامیدی

آن هنگام که ناامیدی بر تمام روح وجسمم غلبه کرده بود آن زمان که برای تکه تکه های روحم از درون می گریستم ودم بر نمی آوردم (البته به ظاهر وگرنه با خدایم شکایت ها داشتم ) .

بله آن زمان هرگز فکر نمی کردم که روزی فارغ از تمام مشکلات بخندم . البته این به معنای تمام شدن مشکلات نیست بلکه به معنای بزرگ شدن من است چون بعد از آن روز ها دانستم به هیچ شاد بودنی نمی توان اعتماد کرد و از هیچ غمی نباید خود را باخت آری مشکلات کما کان ادامه دارد تا مرگ آدمی سر رسد و خوشی هایی نیز هست شاید این کلمات وجملات شعار گونه باشداما متاسفانه یا خوشبختانه این ها عین واقعیت هایی است که من آنها را با تمام وجودم تجربه کردم شاید امروز خوب باشد اما فردایی هست که بر وفق مراد من نیست و روزی دگر هست که من ازشادی در پوست خود نمی گنجم وتنها راه در این اوقات صبر است که امید دارم همواره بامن باشد و دیگران.

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 23:44 توسط منا |


 شعر تیتراژ پایانی سریال مدار صفر درجه

نمی دونم سریال مدار صفر درجه یادتون هست یا نه،این سریال سال ۸۵ از شبکه ی یک پخش شد که کارگردانشم حسن فتحی بود وبازیگرانی مثل شهاب حسینی و رویا تیمو ریان و ... در اون بازی می کردند سریال از مضمونی تاریخی و رمانتیک بر خوردار بود و به نظر من یکی از کارهای خوب تلویزیون در سالهای اخیر به حساب میاد به هر حال وقتی به طور اتفاقی همین چند وقت پیش متن چاپی شعر تیتراژ پایانی سریال به دستم رسید شاید نه به خاطر تعلق خاطر به سریال بلکه به صرف زیبا بودن شعر تصمیم گرفتم اون رو توی وبلاگم بنویسم.

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد ناز تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد وعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی وعاقلی.... 

شاعر:افشین یداللهی

پ ن:احساس می کنم شعر ادامه هم داشت ولی تا همین قسمتش به دستم رسیده بود.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 9:44 توسط منا |


امید

تمام بدنم درد میکنه،از سر تا پا،انگار که قلبم داره ازدرون متلاشی می شه ، معده ام داره سوراخ می شه،سرم هم داره میترکه از درد، گرمای اشک را روی گونه هایم احساس می کنم.نه دیگه نمی تونم راه برم باید همینجا بنشینم. مردم با عجله از کنارم می گذرند،بدون هیچ توجهی،مرا بگو که فکر می کردم همه ی عالم و آدم دارن برام گریه می کنن.

روی پله ای می نشینم چشمهایم را روی هم می گذارم ،نفس عمیقی میکشم. رخوت رو توی پاهام هنوز احساس می کنم .نه دیگر نمی توانم.از همه چیز و همه کس بریدم،حتی از خودم، مدام به خودم می گویم باید بتونی. سخته اما ممکنه. یاد تمام غصه هام می افتم ... خدایا چرا این طوری شدم؟ یعنی دیگه تموم شد دیگه کمکم نمی کنی ؟ اون همه امید وآرزو چی شد؟  ....  امید؟،یاد اون روزی میافتم که مدیر مدرسه مون گفت :نا امیدی از خدا کفره،چشم هام را باز می کنم، به زحمت روی پاهام می ایستم، باید بتونم. 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 20:2 توسط منا |


دعوت به یک بازی...

راستش من از طرف دوستم مژگان به یک بازی دعوت شدم و این بازی از این قراره که باید  ۱۰  مورد اعم از شیئ یا شخص یا هر چیز دیگر که فکر میکنید بدتون میاد را نام ببریید...

۱ـ از انتظار کشیدن توی سایت برای اینکه نوبت من سر برسه.

۲ـ از به زور سوار شدن تو اتوبوس.

۳ـ از ترافیک راه خانه تا دانشکده مخصوصا وقتی کلاسم دیر شده.

۴ـ از جو دانشگاه وقتی بی اعتمادی توش موج میزنه.

۵ـ از رفتار آدمایی که ندیده و نشناخته به راحتی در مورد دیگران قضاوت میکنن.

۶ـ از نا تمام ماندن یک کتاب که شروع به خوندنش کردم.

۷ـ از کلاسهایی که مدام باید سرش خمیازه بکشم.

۸- از به زور نوشتن یا شعر گفتن.

۹ـ از تعطیلات وقتی کسل کننده میشه.

۱۰ـ از  تمام روزها و خاطرات تلخم. 

حالا منم به روش مژگان یا بازی، دوستانم ،نرگس ،طیبه ،شیما و سلیمان محمدی را به این بازی دعوت میکنم.

پ ن:راستش اصلا فکر نمی کردم هم خودم و هم بازی فوق اینقدر طرفدار داشته باشیم

پ ن:فهمیدم مشکل کار کجاست این بازی انگار زیادی لوس بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 23:28 توسط منا |


از آغاز تا کنون...

زندگی ام را مرور کردم .به دنیا آمدن،از آن هیچ به یاد ندارم .و تقریبا از آنجایی به یاد دارم که۴ـ۳ بودم شاد بودم وآزاد،آرام تر از همیشه، می دویدم،بازی می کردم و بی خبر از همه جا بودم.

وقتی به مدرسه رفتم احساس ترس را تجربه کردم. ترس از دوری از مادر،ترس از تنها بودن و بعد از آن بود که شاید این ترس در تمام لحظه های زندگی ام همراهم بود .سالهای دبستان شاید سالهای دل انگیزی نبود اما خاطره ای است از دوران بی خبری، نمی توان آن را نادیده گرفت .

وقتی به دوران نو جوانی نزدیک شدم در مدرسه یاد گرفتم که باید خوب باشم و اهداف زیبایی برای زندگی ام داشته باشم شاید این دوران دوران طلایی زندگی ام بود.همراه با معلم یا معلم هایی دوست داشتنی ،که من را به آینده ام امیدوار کردند .

دوران دبیرستان شاید همان لحظه هایی بود که همیشه منتظرش بودم ،سرشار از شور وشعور،شور جوانی وشعوری که آن را مدیون معلم هایی هستم که برایم از دنیا می گفتند. و در سال آخر معلمی داشتم که یکی از بهترین ها بود وقتی شعر می خواند تمام لذت های زندگی را نصیبم می کرد و وقتی درس می داد یا حرف می زد من سرشار از  عشق می شدم عشق به بودن و ماندن.

و حالا در این سالهای دوری ،دوری از تمام آنچه که دوست داشتم باشم و داشته باشم و دوری از تمام آنچه داشتم ، دلم نمی خواهد از چیزی بگویم جز غم ، دیگر نه از آن آرامش خبری است نه از آن اهداف زیبا ،شاید تمام وجودم سرشار از ترس شده است ،ترس از حال وآینده،آینده ای نامعلوم....

پ ن:بعد از نوشتن این متن احساس کردم  در بعضی جاها لحنش شبیه دیالوگ های سریال روزگار قریب شد با اینکه نا خود آگاه بو د ولی دوست داشتم بگویم.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 15:18 توسط منا |


 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم .

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

   در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.

                        باغ صد خاطره خندید.

                                                     عطر صد خاطره پیچید.

یادم آمد:

که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم.

پر گشودیم ودر آن خلوت دلخواسته گشتیم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

                  تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

                 من، همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام.

              خوشه ی ماه فرو ریخته در آب.

             شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آمد:

          تو به من گفتی از این عشق حذر کن .

         لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

        آب آئینه عشق گذران است.

       تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.

      باش فردا که دلت با دگران است.

     تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن.

با تو گفتم:

       حذر از عشق ندانم.

      سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.

      روز اول که نگاهم به تمنای تو پر زد،

      چو کبوتر لب بام تو نشستم.

      تو به من سنگ زدی من نرمیدم، نگسستم.

باز گفتم:

         که تو صیادی و من آهوی دشتم.

        تا به دام تو در اُفتم، همه جا گشتم وگشتم.

       حذر از عشق ندانم،نتو انم.

       سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.

      اشکی از شاخه فرو ریخت.

     مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.

    اشک در چشم تو لرزید.

   ماه بر عشق تو خندید.

   یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.

  پای در دامن اندوه کشیدم.

               نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب وشبهای دگر هم.

نگرفتی دگر از عشق آزرده خبر هم.

نکنی دیگر از  آن کوچه گذر هم.

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

                          فریدون مشیری

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 9:45 توسط منا |


بعد از مدت ها

خیلی وقته می خواستم یک مطلب جدید بنویسم از پایان امتحانات، از رفتن به جشنواره، از شروع کلاسها و سوت و کور بودن دانشکده در اوایل ترم و رفتن به مسافرت که خیلی یکهویی شد .دیگه اینقدر ننوشته بودم و فقط تو ذهنم می گفتم چی بنویسم و چی ننویسم که دیگه می خواستم به کل بی خیالش بشم.

 ولی دلم نیامد از دیدن  مزار دکتر شریعتی و حال و هوایش نگویم .وقتی رفتیم آرامگاه علی شریعتی که درست  پشت زینبیه بود  دوست داشتم ساعتها ، حتی روزها بنشینم و اتاقک آرامگاه دکتر  شریعتی را نگاه کنم نوشته های داخل  که در قاب هایی بود را بخوانم  یادگاری های روی دیوار رو بخونم  و به یاد نوشته های خود شریعتی بیفتم  حال غریبی داشتم نمی دونم این به خاطر علاقه ی من به شریعتی بود یا خود آرامگاه این حس و حال رو به آدم می داد احساس دو گانه ای  داشتم . آخه اولش دلم  گرفت برای علی شریعتی که باید به دور از خاک وطن باشد نه در میان دوستداران اما بعد فکر کردم که شاید  خود شریعتی خواستار این وضع باشد چون او با فاصله ای نه چندان دور از دختر فاطمه و علی  آرمیده است . ما دقایقی بیشتر آنجا نماندیم  اما همان هم خود غنیمت بود .

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 22:59 توسط منا |