من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
"فروغ فرخزاد"
پ ن: دلم براي دوستان هميشه دوست، براي وطنم،براي روزهاي بي دغدغه ام تنگ مي شود.
حياط دانشكده يكباره سبز مي شود؛ خاطرات روز هاي قبل از انتخابات كه در حياط دانشكده جمع مي شديم و از چرايي راي دادنمان مي گفتيم برايم زنده مي شود.
دستها به نشانه ي پيروزي بالا مي رود.
سكوت پنج ماهه شكسته مي شود...سرود يار دبستاني من را مي خوانيم.
جمعيت حركت مي كند، حدود 300 دانشجو به سمت راه پله ها مي رود ...طبقه ي دوم،طبقه ي سوم و بعد هم راهروي اساتيد...بچه ها به در ها مي كوبند...مي گوييم برخورد مدني كنيد.
برخور مدني؟ مگر با ما برخورد مدني كردند كه حالا با مدنيت پيش رويم.
دوباره شور همان روزها كه بغض هامان رافرياد مي كرديم، دانشكده را فرا گرفته...اما اين بار دانشجويان سرخورده اند.
دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد.
از هر طيفي و رنگي اينجا ديده مي شود همه يك رنگ؛ سبز شده اند.
دانشجو مي رزمد،استبداد مي لرزد.
ساعت حدود يك بعد از ظهر است به حياط مياني دانشكده بر مي گرديم ، باران هم باريدن مي گيرد.
فردا ساعت 10 صبح ...
فكرهايم تبديل به سرگيجه و درد معده و...شد اما باز دلنگرانم؛ محبوبه مي گه اين شكلي پيش بري ديوونه مي شي نمي دونه همين الانم كم از ديوونه ها ندارم...
دردها و فكرهاي خودم كم بود .....
كاش روزهاي بهتري در انتظار باشد...
كتاب شعر اخوان را بر مي دارم...
لحظه ي ديدار نزديك است
باز ديوانه ام ،مستم
باز مي لرزد ،دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
چشمهايم را مي بندم....چه شد كه رويا هايم به خاطراتم پيوست...
اما من نتوانستم خودم باشم...نتوانستم يا نخواستم خودم هم هنوز نفهميدم...
يه مدت مي رم مرخصي فكري شايد تونستم تو اين مدت خودم رو پيدا كنم...شايدم نشد؛ولي به هر حال از سقوط بهتره...
شايد اين كارو بايد خيلي وقت پيش انجام مي دادم....
شايد اين شكستن ها ...آغاز فصلي نو در زندگي باشد...
پ ن: روزهاي خوب مي گذرند...و فقط خاطره ي آنها مي ماند...مي شود روزهاي بد را با ياد روزهاي خوب گذراند.
مهم نيست مي فهمم چه مي گويد.
اما انگار او نمي فهمد من چه مي گويم...
چه عذابي است...
تصميم گرفتم سكوت كنم...
پ ن: امروز روز هفتم است ...قرار بود روز اوج گرفتنم باشد؛اما مي ترسم.
پ ن: گاهي اوقات نفسم به سختي بالا مي آيد...باز خوب است كه مي آيد.
پ ن: خواندن و نظر دادن براي دو پست قبلي فراموش نشود.
ميان كوچه هاي تنگ و تاريك پرسه مي زدم...
روشنايي...
ديري نمي پايد...همين جاست
خانه ي در كنج خيابان...يك ساعت تمام روي سنگهاي يخ كرده ي روبروي خانه چمباتمه مي زنم...
به ساعت كه نگاه مي كنم ۱۱ شده است...دلم برايش لك زده ...ديدنش به اين سرما و يخ زدن مي ارزد.
اما خبري نيست...نه او نه هيچ كس ديگر هيچ كس از جلوي اين پنجره ي لعنتي نمي گذرد.
نمي دانم كي مي آيد؟
اما مي آيد...
يك لحظه... فقط يك لحظه ؛سايه اي از جلوي پنجره مي گذرد...دقيق مي شوم
گويي خودش بود
مثل هميشه بي صدا آمد و رفت
به ساعت نگاه مي كنم ۱۱.۳۰
بلند مي شوم و مي روم...
آن هنگام كه نگاه مشتاقت ديگري را ستود.
آن هنگام...
با اشكهاي سوزان...
با قلبي گداخته از عشقي نا فرجام...
رفتنت را نظاره كردم.
و جاي خالي تو را براي هميشه در قلبم نگاه داشتم.
لحظه ي سرد وداع،
سكون و سكوت.
اشكهايم كه بي مهابا مي ريخت.
تو رفتي...
روزهاي با تو بودن...
از جلوي چشمانم مي گريخت،
تورفتي...
و تنها ...
داغ نبودنت براي هميشه بر دل زخم خورده ام نشست.
و دگر بار ...
به دون بودن زمين و زمان ايمان آوردم.
رو به کدام سوی؟
نمی دانم...
هر چه هست تویی...
مقصد ومقصودم تویی...
از عطر توسرشار شدن...
در عشق تو غوطه ور شدن...
نهایت رویای من است.
معشوق همیشگی من...
همه ي اينها نقطه ي اشتراكي داشتند از سختي هاي زندگي مي گفتند... از ترافيك، از مستاجري، از فقر ،از وضعيت بد مسكن و...
اما اين آخري كيس جالبي از كار درآمد؛ از مشكلات نالان بود اما نا اميد نبود...
بحث از انرژي هسته اي و حق مسلمش شد...
اومي گفت:احمدي نژاد مسلما اشكالاتي داشته اما اين كه جلوي جهانيان كوتاه نيامده و پاي حق مسلممان ايستاده نشان از شجاعتش دارد كه در اين سي سال بي سابقه بوده است...
حرف جالبي به نظرم آمد.
كمي در موردش فكر كردم...
و دست آخر به اين نتيجه رسيدم كه درسته كه آدم پاي حقش بايستد ،اما به چه قيمتي؟؟
به قيمت تحريم ها و فشارهاي پي در پي ،به قيمت جان هزاران نفر كه به واسطه سفر با هواپيما هاي دست چندمي كشته شدند ،از دكتر و مهندس گرفته تا ورزشكار ...
به قيمت تحقير و تخريب چهره ي بين المللي مان
به قيمت در مضيقه قرار دادن شهروندان و ذله كردن آنان
به قيمت افزايش بيماري هاي رواني كه به حق در اين ۴ سال اخير رو به افزايش است.
و اين طومار ادامه همچنان دارد و هر كسي لا اقل ده مورد از هزينه هايي كه ما براي اين مثلا شجاعت داديم مي تواند بشمرد...
نتيجه اينكه هنر اين نيست كه چشمامون رو ببنديم و بريم جلو بدون توجه به عواقب كار...
و رئيس جمهور كاردان كسي است كه با كمترين هزينه به حداكثر خواست ملتش برسد نه يكسره به دنبال خواست جمعيت قليلي آن هم در نهايت كار نابلدي باشد.
و فقط فكر كردن به توست كه دلگرمم مي كند
....
كاش مي شد نبودنت را باوركرد
تا آخرين شاهرگ زندگي را با خيال آسوده زد
شب مي رسد
روزي ديگر به بيهودگي گذشت
به مثال هيچي روزان دگر
و دوباره ...
فردا...
به بودنت...
فكر مي كنم...
اما...
بازهم حيران مي مانم.
شبهاي تابستان به روزهاي پاييز پيوند مي خورد...
نسيم سبك پاييزي بر تنت مي نشيند...
باران با اشكهايت هم ترانه مي شود...
و پاييز مي آيد...
طبيعت آهنگي خوش نوا تر مي نوازد...
و...
كاش روزهايي بهاري در انتظار پاييز باشد؛
كه شب هنگام آسمان دلت پر ستاره؛
و روزگاه خورشيد دلت درخشان باشد.
كاش بيايد...
پاييز با تمام بادهاي نمناكش گونه ام را مي نوازد.
و دل خسته و شكسته ام را قرص تر از پيش مي كند.
كه...
پاييز مي آيد...
به طراوت بهاري مي آيد.
به گرمي تابستان،
و خنكاي زمستان،
و پاييز مي آيد.
مي ترسم...
از اين زمانه مي ترسم...
از اين چند رنگي ها گريزانم.
در اين روزهاديگر سايه ام با من برابري نمي كند.
اين روزها هر لحظه كوچك و كوچكتر مي شوم.
تا محو شوم...
تا پايان بگيرم..
كودكم تنها رهايم مكن
كاش اين بيهوده روزها پايان بگيرد
و چشم هايم را باز كنم
و ببينم اين جنگ و ستيز به پايان رسيده...
كاش چشم ها يم را باز كنم.
و تو كنار من،
و من براي تو،
بي وهم و شاد،
با هم و بدون درنگ...
بمانيم...
كاش اين ترانه ،آخرين لالايي ام نباشد.
كاش هميشه بماني...
با من...
پ ن: حس چند گانه اي است،بي اعتباري روزگار،جنگ و ترس،وهم و گريز...؛به كجا مي رويم؟؟
پ ن:كاش روزهاي خوب باز گردد.
پ ن: شايد روزگار برگي ديگر از دفتر خود را نمايان كند،در اين روزها كه گر گ صفتان رو به فزوني مي روند...
از سياهي اشكال
از شكل درهم اشياء
من از پايان دنيا حرف مي زنم
از يخ
از ديوار
از مغازه هاي قفل فروشي
از يك روز كاملا تعطيل
من از لكنت حرف مي زنم
از حرف بي صدا
واژه هاي منجمد
من از دنيايي ديگر حرف مي زنم
از دنياي غير قابل تصور
من از نبودن تو حرف مي زنم
من از نبودن تو حرف مي زنم
من از نبودن تو حرف مي زنم
من از نبودن تو...
اما تو همچنان چشمانت را بسته اي
تا مرگ تو را باور كنم
"رسول يونان"
درست همان لحظه ای که از همه جا و همه کس بریدی...جلو می آید و نامت را می پرسد...
و تو کتاب به دست...وقتی سرت را بلند می کنی ... او را مقابل خود می بینی.
یک روز سرد پاییزی در کتاب فروشی مورد علاقه ام،ایستاده ام و مثل همیشه مشغول دید زدن کتابهایی که هیچوقت نخواندم هستم.
جلو می آید دستش را به سمتت می آورد و نامت را می پرسد...
حیران و گنگ می شوی...سعی می کنی لبخند بزنی...
اما نمی توان...
می فهمد... ادامه می دهد ، دوست داری قهرمان کتابهایم باشی؟
نویسنده است...خوش برخورد و مهربان، یکسره سفید پوش از روسری تا کفش و کیف...
دوباره می گوید:بی مقدمه گفتم چون بی مقدمه بر دلم نشستی...
و تو همچنان مات و حیرت زده ....
فکرت را بکن ...من هر روز همین ساعت اینجا هستم.
و مثل باد می گذرد...
و...
لبخند می زند،می خندم...
اشک می ریزد...
چرا اشک می ریزد؟؟
بذار ببینم صورت ماهت رو به من نگاه کن؛ چرا دلگیری؟؟
سکوت...
خواهش می کنم.
بی طاقتم نکن.
بگو به من هر چی که تو دلته.
بگو ...
لبخند می زند...
زبان باز می کند.
سردرگمم.
حیرانم.
از خودم ،از بودنم،از نفس کشیدنم...
ازتمام هستی و نیستی ام...زجر می کشم،درد می کشم.
چنگ به زمین و آسمان می زنم.
اما باز هم گیج و منگ و سرگردانتر می شوم...
دورم...
جداافتاده ام...
مانده و رانده از همه جا...
دل به هیچکس می بندم.
و باز هم سکوت
و اشک...
یک روز ؟ دو روز؟ شاید هم دهها روز...راستش این روزها شماره کردن را هم از یاد برده ام...
دلم نه فقط برای تو ،برای همه تنگ شده...
روزهای دوست داشتنی با تو بودن و سرشار بودن از شوق به پایان رسیده است انگار.
آخرین روز ؛ روزی که برای همیشه رفتی...هنوز امیدی احمقانه در وجودم بود که تو ، تمام روزهای خوب، تمام رویاهایم دیر یا زود بر می گردند...
اما امید هایم مثل همیشه واهی بود...یک روز ...دو روز...نمی دانم شاید دهها روز...
گذر زمان حکایت دیگری داشت پایان فصل خوش زندگی هبوط به روزهایی دیگر.
رخوت،سکون و سکوت مرگبار...
صدای بم آن مرد نا شناس که در گوشی تلفن می پیچید... کلماتش که با آرامش رقت انگیزی هجی می کرد...
مرا به این روزها کشاند.
خانه این روزها به ماتم نشسته،هوای تو را دارد.
روزهای خوب با تو بودن و از تو بی خبر بودن؛چقدر زود گذشت...
اما این روزها بی تو چنان کشدار و بی حوصله می گذرد که هر روز می خواهی هزار بار بمیری.
کاش تو بودی،بی تو انگار نمی شود زیست؛ حتی برای یک لحظه...
پ ن: تقدیم به همه ی زندانیان و از دست رفتگان در وقایع اخیر
چهر ه ی آشنایش ،صدای آرام و دوست داشتنی اش،زبان شیرینش هنوز در خاطرم بود...
امروز روسری به سر داشت نه از نوع گلدارش ، یکرنگ و با خطوط در هم و جا به جا....
یک آن سر برگرداندم ،دیدمش؛ نه با پا با سر به سویش دویدم...
کوچه به کوچه ...مدام از من دور می شد ، بی مکث می دوید ،انگار از چیزی یا کسی فرار می کند...
صدایش کردم...نشنید یا نخواست بشنود.
از او جا ماندم .
خسته و گیج ، بی هدف شروع کردم به قدم زدن...
به خاطر نداشتم که اینگونه باشد،آرام بود و صبور،نمی دانم چرا امروز یکهو از من رمیده بود.
روزهای با او بودن هنوز جلوی چشمم بود ، کافی بود دستش را بگیری دیگر غمی تورا نبود .
دستهای یخ کرده اش چنان گرمایی به وجودم می داد که نمی خواستم یه لحظه از او جدا شوم...
اما امروز نفهمیدم از چه رمیده بود از من یا از گذشته اش ...
پ ن: این داستان واقعی نیست.
مطلبهایی می بینی که به شعور خودت شک می کنی...
مگر امکان دارد کسی که تا دیروز چنان و چنان می گفت امروز این چنین اعترافاتی بکند...
اما واقعیت است دیگر چه می شود کرد...
دیروز که در مورد نحوه ی اعتراف گیری ها شنیدم هزار بار بر شجاعت معترفین درود فرستادم چون معلوم نبود اگر من یا شما جز آنان بودیم چه می گفتیم و چه می کردیم.
من واقعا در عجبم این مدعیان نمی دانند که اعترافات زندانیان با آن وضع اعتراف گیری هیچ ارزشی که ندارد، هیچ بلکه نوعی رسوایی برای اعتراف گیرندگان است.
زیرا که مشخص می کند تا چه حد به معترفین فشار آورده اند...
به امید روزهای بهتر...
آن روزها که آسمان هنوز آبی بود...
آن روزها که دلها برای هم می تپید...
آن روزها که بی اعتمادی و کینه دفن بود؛
زیر خروارها خاک.
آن روزها،
من در چشمان همیشه معصومت خیره شدم،
و داغ تنهایی امروزها را خواندم،
که چقدر تنها می شوی و بی کس؛
.....
اگر تمام شود همه ی روزهای خوب.
کودکم روزهای خوب تمام شد...
و فقط من ماندم و تو با شانه ای خالی تر از هر روزها...
و دلی پرتر از دیروزها.
کودکم در آغوشم بیا ...
و خود را برای چند لحظه هم که شده رها کن،
رها کن از هر چه رنگ غم و نا امیدی دارد؛
کودک همیشه سبز پوش من...
می روم جلو دست زیر چانه اش می گذارم...
وای خدای من چقدر چشمهای آبی اش دریایی شده؛
یک کلام ،فقط یک کلام؛ می گوید :"دلم می سوزد."
وقتی می گوید انگار آتش به جانم می زند.
می خواهم سرش را در آغوشم بگیرم ،
اما یک لحظه،یک لحظه بعد ،فقط رویایی از او می ماند...
کسی نیست ،جایش خالی است و سرد،
انگار تا حالا هم هیچ کس نبوده...
حال خودم را نمی فهمم ، از کجا آمد، به کجا رفت...؟
مثل همیشه فقط خیالش با من می ماند...
کودک سبز پوش من...
غم است و باران ،كه مي بارد،
و اميد است كه پشت سيه ابرها پنهان مي شود؛
اشكهايم سنگ شده...
دستهايم لمس شده...
راه به جايي نبرم با اين رخوت...
تا كي آه و حسرت؟
تا كي سكون و سكوت؟
مرهمي نيست دل زخم خورده ي مرا؟
كه رو به سوي فنا مي رود،
خستگي تاكي؟
زير پرچم ظلم تا كي زيست بايد كرد؟
توانم نيست براي حركت...
كاش شعله اي ،جرقه اي مرا به روزهاي خوب سوق دهد...
پ ن: باز هم خبر و باز هم از نوع غم انگيزش.
می توان چشمها را روی هم نهاد...
و تصور کرد،
که دنیا بهشت است...
و آدمیان و عالمیان،بهشتیان و ملائکه اند.
نه دست کسی به خون دیگری آغشته شده،
نه دلی زخم برداشته،
و نه سیلی بر صورتی نواخته شده...
جوی آب و سبزه و شادی ...
مردمان همه در امید و آزادی...
هیچ بغض و کینه ای نیست در میان...
بنده ی هیچ کس نیستند آدمیان...
پ ن : دنیای دوست داشتنی من ، آرمان شهرم
پ ن: وقتی دلت می گیرد می توانی آرزوهای قشنگ داشته باشی و رویا پردازی کنی.
سر می چرخانم تا همه چیز را برای آخرین بار ببینم...
همه هستند ،رفیقان و نا رفیقان...
در حال گفتگو...نشسته یا ایستاده تکیه بر دیوار زده....
بغضم می گیرد ...یعنی تمام شد،چه زود امیدهایم بوی لجن گرفت؛ کاش برای لحظاتی هم شده می شد ایستاد ؛گپی،گفتی،چند کلمه ای و بعد هم لبخندی، از جنس همیشگی .
نه ،اینبار به حرف دلم گوش نمی دهم ؛می روم. به حالت گریز ،از تمام خاطرات خوب و بدم فرار می کنم.
نمی خواهم امیدهایی از این دست دلسردم کند برای تصمیمی که گرفته ام.
وارد کتابخانه که می شوم دودل می شوم نه، اینجا نه، اینجا روزگاری محل آرامشم بود.
پناهم بود وقتی خیلی تنها می شدم بی جهت روزنامه ها را ورق می زدم کتابی می خواندم و به خیال خودم اینگونه لا اقل کسی نمی فهمید من خیلی تنها و دلگیرم.
اما چاره ای نیست اینبار هم شاید برای آخرین بار بشود آرامش را اینجا یافت.
سر میزی که می نشینم خودم هستم و خودم.
خوب است کمی روزنامه می خوانم باز هم اخبار تکراری نکبت از این شهر دم کرده می بارد.
بگذار آخرین روز خوش باشم.
کتاب فروغ است که دلگرمم می کند اشک می ریزم ؛اما شادم ،سبک می شوم.
بطری آب و بسته ی دیازپام را آرام از کیفم در می آورم ...
یکی،دوتا،سه تا،....تا ده تا می روم.
کم کم آرزوهایم بی رنگ می شود رنگ رخوت می گیرد.
فکر کنم دیگر تمام شد.
سرم را روی میز می گذارم و آرام می گیرم...اما این بار آرامشی از جنس یقیین...
از خواب بیدار می شوی یعنی فکر می کنی که بیدار شدی... بی حسی انگار تمام بدنت بی حرکت است.
قصد می کنی بیدار شوی... اما امکان پذیر نیست .
نه اینکه بیدار نشده باشی نه چشمهایت باز است باز باز. می بینی اجسام را که چطور جلوی چشمهایت رژه می رود ولی نه به خوبی گذشته.
می خواهی دستت را حرکت دهی بی فایده است سرت را نه... آنهم نمی شود.
با خودت می گویی امروز چرا اینگونه ام ...
می آیی فکر کنی اما باز هم نمی توانی...
بی فایده است فقط نگاه می کنی .
نگاههای بی رمق و بی حاصل
شاید مرده ای...نه انگار زنده ای نفس می کشی نگاه می کنی تپش قلبت را حس می کنی.
حتی نبض هم داری...اما انگار مرده ای.
پ ن: در این روزگار که هر حرکتی جرم تلقی می شود ما همه مردگانی بیش نیستیم.
پ ن:مرگ ما همان زمانی بود که چگونه کوتاه آمدن را یاد گرفتیم.
از امروز تا فردا یمان هزاران بار می میریم و زنده می شویم تا مگر نامه ای یا نوشته ای ما را به بودنمان یا ماندنمان دلخوش کند.
اما دست و پا زدن بی نتیجه است زیرا تنها سایه ای از ما آنهم میان خروارها خاک خودنمایی می کند.
ما می رویم و هیچ چیز جز هاله ای از ما نمی ماند...
اگر امروز برای ماندن و نفس کشیدن بی تابی می کنیم بی فایده است .چون ما رفته ایم و مرده ایم بی آنکه خود بفهمیم.
مردن ما درست همان دم بود که محبت را عشق ورزیدن را برای همیشه بوسیدیم و به گوشه ای نهادیم.
ما امروز مرداری بیش نیستیم اگر بیش از این عشق را فراموش کنیم.
پ ن: راستی شعر پست قبلی از فروغ فرخ زاد بود هان .گفتم شاید به خاطر در هم بودن نوشته اسم شاعر رو ندیده باشین.
می میرم و تنها از من خاطراتی تلخ و شیرین باقی می ماند.
خاطره ی تلخ گریستن هایم و شیرین خندیدن هایم؛
خاطره ی شیطنت های به ظاهر کودکانه ام؛
خاطره ی بغض هایم ؛
خاطره ی آن غروب زمستانی که می خواستم تمام دلتنگی هایم را فریاد کنم بر سر دوستان تا شاید کمی ،فقط کمی ،از درد دلخوری هایم بکاهد.
خاطره ی آن چهارشنبه ی کذایی تلخ...
خاطره ی عاشق شدن هایم که میان دوستان زبانزد شده بود...
و تنها خاطر ه است که می ماند و غم است که می رود...
۳ روز از آخرین تولدم می گذرد که من هزار بار در آن روز مردم و زنده شدم که کاش این روزها متولد نمی شدم که تک تک روزهایش بوی خون و خاک می دهد.
کاش زمانی بهتر متولد می شدم.
کاش در بهاری سرشاراز شور و شادی متولد می شدم که روزهایش دل انگیز ، و شبهایش خاطره ساز باشد نه تابستانی که شب و روزش، آتش است و غم.
بهتر از ....
تلخي بي پايان...
پ ن: جمله ي طلايي "درباره ي الي"
پ ن: استاد عزيزم كامبيز نوروزي رو هم گرفتن.
پ ن:رضا عطاران هم همينطور...
پ ن: وقتي نفس هايت به شمار مي افتد...
ديگر راهي نيست؛
شايد تمام شد؟
۱) قصد دولت در روزهاي آتي كم كردن ارتباط نامزدهاي معترض با رسانه ها و مردم است؛كه به دلسردي مردم مي انجامد.
۲) دومين عمل دولت اشاعه ي دروغ و نشان دادن زندانياني كه خود را وابسته به جريانهاي خارج و داخل مي دانند ، كه به شوي تلويزيوني تعبير شدند.
۳) پرونده سازي كار سومي است كه اين روزها باب شده است.
و...
غرض از مطرح كردن اين نكات آن بود كه من و دوستان نبايد اجازه دهيم خون امثال" ندا "پايمال شود.
ياد قبل از انتخابات مي افتم كه آقاي موسوي حرف زيبايي زد هر ايراني يك ستاد،حالا هم ما به عنوان يك فرد از جامعه ي ايران در اين فشار و سانسور بايد نقش يك رسانه ي راست انديش و درستكار را ايفاكنيم.
از صبح كه بيدار مي شدي به هر گوشه كه نگاه مي كردي مردم را مي ديدي كه چگونه بي تفاوت به هم و براي در آوردن خرج خود از كنار هم مي گذرند.
اعتراضي هم اگر بود در حد چند كلمه اي بود كه در تاكسي و اتوبوس ميان مردم نجوا گونه رد و بدل مي شد اما پاي عمل كه مي رسيد كمتر كسي حوصله ي اعتراض آنچناني داشت.
همه در رخوت ومشكلات خود شناور بودند.
ديگر داشتيم به آدم آهني هايي تبديل مي شديم كه صبح براي كار مشخصي به جاي مشخصي مي روند و شب هنگام، ساعت مشخصي به خواب مي روند براي كار و تلاش فردا.
اما حالا درست در همين زمان و درست در همين مكان ديگر غم ،غم نان نيست كه بيداد مي كند غم جان است و شرافت ،غم انسانيت است كه از دست رفته و مي رود.
روي پشت بام كه مي روي گوش به باد كه مي سپاري صداي الله اكبراست كه از دوردست و نزديك، طنين انداز مي شود.
امروز حرف از كساني مي زنند كه در راه آرمان هاشان در راه آزادي اين مرز و بوم از دست رفته اند
كساني مثل" ندا" كه سمبل تلاش براي آزادي شد.
امروز اگر غمي هست غم پايمال شدن خون كساني است كه در همين كوچه هاي شهر خودمان به خون كشيده شدند.
اگر امروز نباشد آنروزي كه من و تو دست به دست هم به آزادي مي رسيم حتما فردا است آن روز؛
فردايي در همين نزديكي.
اگر امروز با گارد ويژه ي انبوه جلوي هر اعتراضي گرفته مي شود ؛ دور يا نزديك صداي خوش آزادي به گوش مي رسد.
