آرام بود،آرامتر از هميشه ،پلكهايش را آرام روي هم گذاشته بود و بي گمان خواب بود. حالا كه خواب بود خيلي زيبا تر و دوست داشتني تر به نظر مي رسيد .انگارتمام عمرش همينطور آرام بوده انگار نه انگار كه همين يك ساعت پيش كلي داد و بيداد كرد بعد هم گريه كرد ،آخر سر هم به حالت قهر آمد توي اتاق در را پيش كرد . من هم اول ترسيدم برم توي اتاق بعدكه كمي فكر كردم ديدم نبايد بترسم حتما يه چيزي شده بود كه انقدر بي صبري مي كرد آخه او پيش از اين ،اينطور نبود هميشه آرام بود و صبور . لبخندش از روي لبهايش محو نمي شد . هميشه شوخي مي كرد و مي گفت و مي خنديد حتي اگر من هم دلخور بودم اينقدر حرف مي زد و مي خنديد تا مرا سر شوق آورد نه اينكه با من اينطور باشه با همه همينطور بود. اما نميدانم اين چند وقته چه اش شده بود كه دائم ناراحت بود امروزم كه به كل زد به سيم آخر .
در اتاق را باز كردم داخل شدم وقتي چهره ي معصومش را ديدم كه خوابيده همه ي ناراحتي هام از بين رفت . بي رو انداز خوابيده بود .پتويي رويش انداختم مي خواستم گونه اش را ببوسم اما دلم نيامد ترسيدم بيدار شود در را آرام پيش كردم و رفتم.