چراغهاي خاموش
روز اول که با احمد پا به خانه گذاشته بود آنقدر خوشحال بود که تند تند حرف میزد و این ور و آن ور می رفت...
اما حالا که یازده سال از آن موقع گذشته بود دوست داشت کبریتی بردارد و هر چه در این خانه هست به آتش بکشد و برود...می خواست خودش را از این تاریکی و خستگی خلاص کند.
احمد که رفت دلش را هم با خودش برد...دل و دماغ زندگی کردن نداشت می خواست هر جوری هست خودش را از دست این خانه و خاطرات شومش راحت کند...
در و دیوار خانه به جانش چنگ می انداخت و خفه اش می کرد؛هر روز با همین حس خفگی از خواب بلند می شد و روز خود را به بیهودگی می گذراند...
یادش نمی رفت روزی را که احمد رفت ...
یک روز سرد پاییزی که از خواب بلند شد جای خالی احمد را نامه ای بلند و بالا پر کرده بود که پر بود از اظهار ندامت و پشیمانی از اینکه چرا از روز اول اورا سرگردان خود کرده است و به دنبال رویاهای خود کشانده و یک خداحافظی که پایان زندگی دو نفره ی آنها به حساب میآمد.