این شاید آخرین بار است که از میان حیاط دانشکده رد می شوم.
سر می چرخانم تا همه چیز را برای آخرین بار ببینم...
همه هستند ،رفیقان و نا رفیقان...
در حال گفتگو...نشسته یا ایستاده تکیه بر دیوار زده....
بغضم می گیرد ...یعنی تمام شد،چه زود امیدهایم بوی لجن گرفت؛ کاش برای لحظاتی هم شده می شد ایستاد ؛گپی،گفتی،چند کلمه ای و بعد هم لبخندی، از جنس همیشگی .
نه ،اینبار به حرف دلم گوش نمی دهم ؛می روم. به حالت گریز ،از تمام خاطرات خوب و بدم فرار می کنم.
نمی خواهم امیدهایی از این دست دلسردم کند برای تصمیمی که گرفته ام.
وارد کتابخانه که می شوم دودل می شوم نه، اینجا نه، اینجا روزگاری محل آرامشم بود.
پناهم بود وقتی خیلی تنها می شدم بی جهت روزنامه ها را ورق می زدم کتابی می خواندم و به خیال خودم اینگونه لا اقل کسی نمی فهمید من خیلی تنها و دلگیرم.
اما چاره ای نیست اینبار هم شاید برای آخرین بار بشود آرامش را اینجا یافت.
سر میزی که می نشینم خودم هستم و خودم.
خوب است کمی روزنامه می خوانم باز هم اخبار تکراری نکبت از این شهر دم کرده می بارد.
بگذار آخرین روز خوش باشم.
کتاب فروغ است که دلگرمم می کند اشک می ریزم ؛اما شادم ،سبک می شوم.
بطری آب و بسته ی دیازپام را آرام از کیفم در می آورم ...
یکی،دوتا،سه تا،....تا ده تا می روم.
کم کم آرزوهایم بی رنگ می شود رنگ رخوت می گیرد.
فکر کنم دیگر تمام شد.
سرم را روی میز می گذارم و آرام می گیرم...اما این بار آرامشی از جنس یقیین...