دنياي نفرت انگيز من
شب است و آسمان دلم به سياهي مي كشد.
غم است و باران ،كه مي بارد،
و اميد است كه پشت سيه ابرها پنهان مي شود؛
اشكهايم سنگ شده...
دستهايم لمس شده...
راه به جايي نبرم با اين رخوت...
تا كي آه و حسرت؟
تا كي سكون و سكوت؟
مرهمي نيست دل زخم خورده ي مرا؟
كه رو به سوي فنا مي رود،
خستگي تاكي؟
زير پرچم ظلم تا كي زيست بايد كرد؟
توانم نيست براي حركت...
كاش شعله اي ،جرقه اي مرا به روزهاي خوب سوق دهد...
پ ن: باز هم خبر و باز هم از نوع غم انگيزش.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۸۸ ساعت 22:52 توسط منا
|