شب است و آسمان دلم به سياهي مي كشد.

غم است و باران ،كه مي بارد،

و اميد است كه پشت سيه ابرها پنهان مي شود؛

اشكهايم سنگ شده...

دستهايم لمس شده...

راه به جايي نبرم با اين رخوت...

تا كي آه و حسرت؟

تا كي سكون و سكوت؟

مرهمي نيست دل زخم خورده ي مرا؟

كه رو به سوي فنا مي رود،

خستگي تاكي؟

زير پرچم ظلم تا كي زيست بايد كرد؟

توانم نيست براي حركت...

كاش شعله اي ،جرقه اي مرا به روزهاي خوب سوق دهد...

پ ن: باز هم خبر و باز هم از نوع غم انگيزش.