گیج یا سرگردان. معلق یا منگ یا هر واژه ای که این معنا را دهد گویای اوضاع و احوال من است .پادر هوا و آویزان میان زمین و آسمان پرسه می زنم دیگه به سختی خودم رو می شناسم از همه چیز و همه کس دورم و اما حقیقت که با من و من که با حقیقت کیلومترها فاصله داریم .
حقیقت چیست ؟ آیا می توان آن را در آغوش کشید .بویید و بوسید؟ که راست می گوید؟ به کدام دسته و گروه می توان پناه برد ؟کدام واژه را می توان بی رنگ در نظر گرفت؟
کدام محبت را می توان بی هیچ شکی پذیرفت؟ اصلا خانه ی دوست کجاست؟
درست یادم نمیاد از کی و چه زمانی به این درد .درد شک و تردید دچار شدم اما با اطمینان می گویم که بعد از ورود به دانشگاه این درد یا مرض یا هر چه دیگر که بشود اسمش را گذاشت تشدید شد یا شاید هم اصلا دقیقا از همان موقع خودش را نشان داد درست مثل یک تومور بدخیم .
شاید هیچ راه چاره ای نباشد جز چنگ زدن به دامن نزدیکترین حقیقت.
شاید هم چاره ی این درد همان سکوت و سکون همیشگی باشد.
پرده ی دوم: پناهگاه
روزی را به یاد می آورم که غم دل گفتن و حدیث نفس را نمی دانستم .شاید یکسال پیش، آنموقع ها نمی دانم رها از غم بودم یا به سکوت عادت کرده بودم اما بعد از این آشنایی، اینجا شد پناهگاه من ،هر وقت دلتنگ می شدم و چند خطی از سر سنگینی غم می نوشتم به اینجا می آمدم و آن را انعکاس می دادم به امید خوانده شدن. شاید گاهی اوقات اصلا دیده نشد اما همین دلخوشی برایم بس بود یا شاید بهتر از هیچ بود .
24 آبان سال گذشته بود که آمدم و این محیط مجازی را به محیط درونم آشنا کردم و اینرا مدیون مژگانم یکی از بهترین دوستانم می دانم.
