درست موقعي كه فكر مي كني پشتت محكم است،درست موقعي كه به بودن كسي دلگرم مي شوي،با حرفهايش آرامش مي گيري،به آينده فكرمي كني.
خانه اي رويايي هر چند كوچك و محقر در ذهنت مي سازي كه گرماي عشق در آن جاري است.
وقتي دستايي به سويت مي آيد و تو سعي مي كني آن را محكم بگيري.
درست موقعي كه آينده را روشن مي بيني...
درست همان موقع است كه زير پايت خالي مي شود، به خرافات اعتقادي ندارم اما گويي سرنوشت چنين مي خواهد، تو تنها زاده شده اي و تنها به خاك بر مي گردي.
بله درست همان موقع است كه دستت رها مي شود و تو چونان كودكان وحشتزده خود را از هميشه تنهاتر مي يابي...
تنهاي تنهاي،آنموقع است كه سرما استخوانهايت را در هم مي شكند.
گويي از آغاز تنها بوده اي و اين فقط يك خيال بوده كه دوستي ابدي يافته اي تا در كنارش آرامش بگيري.
دوست دارم اشك بريزم،به حال خود زار بزنم اما اشكهايم امروز خشك شده است.
من امروز فهميدم تنهاي تنها هستم و تو فقط مرا براي پر كردن لحظه هاي تنهايي خود مي خواهي.
اما اي كاش هيچگاه اين سطر ها را نخواني و همچنان فكر كني همه چيز مثل گذشته است.
كاش تو حداقل دلت قرص باشد كه تنها نيستي.