هيچ... هيچ... و ديگر هيچ

وقتي هيچ چيز نيست براي گفتن واقعا چه مي توان گفت.

نه اينكه چيزي نباشد ، چيز قابل ذكر  ي نيست.

يا به قولي اگر ذكر شود حسابت با كرام الكاتبين است؛  يا به قول دوستان چوب در آستينت مي كنند.

فقط مي توان گفت...

 شب است و آسمان بي ستاره ،

سايه ي سكوت بر شهر سايه افكنده...

مردمان را جز اشك گريزي نيست از اين سخت راه...

به كجا مي رود اين شهر؟؟

پاسخش را در اشكها و نا له هاي زنان و كودكان شايد يافت،

شايد هم طلوع سپيده؛

نزديك است...

شايد...

شايد...

شايد...

 

وقتي تنهايي

درست موقعي كه فكر مي كني پشتت محكم است،درست موقعي كه به بودن كسي دلگرم مي شوي،با حرفهايش آرامش مي گيري،به آينده فكرمي كني.

خانه اي رويايي هر چند كوچك و محقر در ذهنت مي سازي كه گرماي عشق در آن جاري است.

وقتي دستايي به سويت مي آيد و تو سعي مي كني آن را محكم بگيري.

درست موقعي كه آينده را روشن مي بيني...

درست همان موقع است كه زير پايت خالي مي شود، به خرافات اعتقادي ندارم اما گويي سرنوشت چنين مي خواهد، تو تنها زاده شده اي و تنها به خاك بر مي گردي.

بله درست همان موقع است كه دستت رها مي شود و تو چونان كودكان وحشتزده خود را از هميشه تنهاتر مي يابي...

تنهاي تنهاي،آنموقع است كه سرما استخوانهايت را در هم مي شكند.

گويي از آغاز تنها بوده اي و اين فقط يك خيال بوده كه دوستي ابدي يافته اي تا در كنارش آرامش بگيري.

دوست دارم اشك بريزم،به حال خود زار بزنم اما اشكهايم امروز خشك شده است.

من امروز فهميدم تنهاي تنها هستم و تو فقط مرا براي پر كردن لحظه هاي تنهايي خود مي خواهي.

اما اي كاش هيچگاه اين سطر ها را نخواني و همچنان فكر كني همه چيز مثل گذشته است.

كاش تو حداقل دلت قرص باشد كه تنها نيستي.

 

سنگسار ثريا

اين روزا خيلي كم فيلم مي بينم،ولي وقتي فيلمي رو مي بينم خيلي ازش تاثير مي گيرم...

ماجراي زني كه بيگناه در گودالي نيم تنه چال شد و حتي پسرانش هم به  او رحم نياوردند و تن سپيد پوشش را به خون كشيدند.

اين مسئله يعني سنگسار خيلي ذهنم رو مشغول كرده...واقعا زني كه زنا كرده مستحق چنين مرگي است پس در آن صورت تكليف مردان خائن به خانواده چه مي شود؟؟

تصميم گرفتم يكسري مطالعات در اين زمينه انجام دهم ، كه آيا اين مجازات واقعا در متون اسلامي آمده  ؟ اگر آمده شرايط آن چيست؟؟

و اينكه اين حكم سلبي است يا اجرايي

اگر دوستان لطف كنن در اين زمينه منو كمك كنن خيلي لطف مي كنن.

 

يك روز سگي

امروز حال بدي دارم،شبيه حالت تهوع ، احساس مي كنم دل و روده ام در حال بالا آمدن است،اما وقتي كنار روشويي مي روم هيچ خبري نيست انگار فقط يك احساس است.

نمي دانم از شام ديشب است كه بيرون خورديم يا از كلنجار رفتن با بچه ها،شايد هم به خاطر دعوا و قهر اين روزهايم با حامد باشد.

از بهانه گرفتنش،از محبتهاي زوركي اش  كه مدام مثل گربه ناز و نوازشم مي كند خسته شدم .

دوست دارم يك روز صبح مثل يك زن مجرد چمدانم را ببندم و بي خبر سر به دشت و چمن بگذارم.

اما مگر مي شود بچه ها را بي مادر، حامد را بي همسر رها كرد.

به مطب دكترم زنگ مي نم تلفنش جواب نمي دهد،موبالش را مي گيرم بعد از چند بوق ممتد جواب مي دهد...

حالاتم را به او مي گويم، پيشنهاد مي كند يك تست بارداري بدهم...حالم از شنيدن اين جمله به هم مي خورد، بچه؟ آنهم در اين گير و دار؟؟

تلفن را بي خداحافظي قطع مي كنم...دوباره همان حالت هميشگي سراغم مي آيد،اينبار سعي مي كنم خودم را به آن راه بزنم...اما انگار جدي است...

به سمت روشويي مي دوم...

خدايا...خون...خون بالا مي آورم.

گويي مرگ در كمين است، آرام اشك مي ريزم.

دلم براي محبتهاي الكي حامد تنگ مي شود، كاش بود...

 

 

 

هفتمین نفر

آرام و متین وارد می شود ،دربرخورد اول بسیار سرد و جدی می نماید .

اما وقتی دستانم را در دستهایش می گیرد؛ وقتی غصه دار گوشه ای نشسته ام و تنها او می فهمد و جویای حالم می شود می فهمم که نه سرد است نه بی احساس...

در سر تا سر وجودش احساس موج می زند.

محکم حرف می زد ، مانتو و مقنعه مي پوشد، از سر خوشي هاي بيهوده ي ما مي گريزد، به دنبال علم است و مطالعه ،از كتابهاي "شريعتي" گرفته تا" نيچه گريست" را خوانده است،عاشق فلسفه و فيلسوفان...

تك تك سلولهاي وجودش با سختي زندگي و انسان دوستي اخت شده است،از ترحم مي گريزد...

ترم بعد چادر مي پوشد،گوشه گير تر مي شود باز ما نمي فهميم چه بود و چه شد.

حالا مي گويد مي خواهم بروم و من آرام اشك مي ريزم، از درون مي گريم.

او هفتمين نفر بود.

و حالا مي گويد اولين نفر است كه ما را ترك مي كند...