هيچ... هيچ... و ديگر هيچ
وقتي هيچ چيز نيست براي گفتن واقعا چه مي توان گفت.
نه اينكه چيزي نباشد ، چيز قابل ذكر ي نيست.
يا به قولي اگر ذكر شود حسابت با كرام الكاتبين است؛ يا به قول دوستان چوب در آستينت مي كنند.
فقط مي توان گفت...
شب است و آسمان بي ستاره ،
سايه ي سكوت بر شهر سايه افكنده...
مردمان را جز اشك گريزي نيست از اين سخت راه...
به كجا مي رود اين شهر؟؟
پاسخش را در اشكها و نا له هاي زنان و كودكان شايد يافت،
شايد هم طلوع سپيده؛
نزديك است...
شايد...
شايد...
شايد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 15:6 توسط منا
|