وقتي هيچ چيز نيست براي گفتن واقعا چه مي توان گفت.

نه اينكه چيزي نباشد ، چيز قابل ذكر  ي نيست.

يا به قولي اگر ذكر شود حسابت با كرام الكاتبين است؛  يا به قول دوستان چوب در آستينت مي كنند.

فقط مي توان گفت...

 شب است و آسمان بي ستاره ،

سايه ي سكوت بر شهر سايه افكنده...

مردمان را جز اشك گريزي نيست از اين سخت راه...

به كجا مي رود اين شهر؟؟

پاسخش را در اشكها و نا له هاي زنان و كودكان شايد يافت،

شايد هم طلوع سپيده؛

نزديك است...

شايد...

شايد...

شايد...