داستانك
اين بار بي رمق تر از دفعه ي قبل چشمهايم را آرام به روي واقعيت باز مي كنم...رخت سياه بر تن خود مي بينم...به زحمت بلند مي شوم جلو پنجره مي ايستم...
در اتاق آهسته به هم مي خورد... سرم را بر مي گردانم.
ــ زري جان بيدار شدي؟؟
از چشمهايم حرفهايم را مي خواند... خودش را خونسرد نشان مي دهد.
ــ برو عزيزم يه آبي به دست و صورتت بزن تا برات يه چيزي بيارم بخوري، ناي راه رفتن نداري عزيزم...
صورت مات زده ام را كه مي بيند كه به او زل زده ام ...جلو مي آيد ، دستم را در دستش مي گيرد و چند بار تكان مي دهد...
ــ زري جان...زري جان...با توام...مي شنوي طفلكم.
به زحمت لبهايم را از هم باز مي كنم ،صدايي ناله مانند كه براي خودم هم نا آشناست
ــ هان...چي؟؟ چي شده؟؟
و دوباره اشكهايم روان مي شود.
صداي ديگ و مردهاي سياه پوش كه از جلو پنجره مي گذرند،همه از عزا و ماتم مي گويد...
محمدم رفت...ديگر يكه و تنها شدم...بي يار و ياور