داستانك

پيكر سرد و سپيد جامه اش كه روي دستها بلند مي شود  و از مقابل چشمانم مي گذرد...دوباره چشمانم سياهي مي رود.

اين بار بي رمق تر از دفعه ي قبل  چشمهايم را آرام به روي واقعيت باز مي كنم...رخت سياه بر تن خود مي بينم...به زحمت بلند مي شوم جلو پنجره مي ايستم...

در اتاق آهسته به هم مي خورد... سرم را بر مي گردانم.

ــ زري جان بيدار شدي؟؟

از چشمهايم حرفهايم را مي خواند... خودش را خونسرد نشان مي دهد.

ــ برو عزيزم يه آبي به دست و صورتت بزن تا برات يه چيزي بيارم بخوري، ناي راه رفتن نداري عزيزم...

صورت مات زده ام را كه مي بيند كه به او  زل زده ام ...جلو مي آيد ، دستم را در دستش مي گيرد و چند بار تكان مي دهد...

ــ زري جان...زري جان...با توام...مي شنوي طفلكم.

به زحمت لبهايم را از هم باز مي كنم ،صدايي ناله مانند كه براي خودم هم نا آشناست

ــ هان...چي؟؟ چي شده؟؟

و دوباره اشكهايم روان مي شود.

صداي ديگ و مردهاي سياه پوش كه از جلو پنجره مي گذرند،همه از عزا و ماتم مي گويد...

محمدم رفت...ديگر يكه و تنها شدم...بي يار و ياور

رویای زمستانی

یک روز بارانی سوار بر ابرها خواهد آمد

سفید پوش و سبز اندیش

آسمان آبی است ،نه گرفته و زخمی

اشک می بارد از آن

اشک شوق است گویی

مردمان نظاره گر زیبایی اش

زنان و کودکان نو پا ،؛دوان دوان به سویش می روند

می آید...خرامان خرامان

بر قله ی آزادی می ایستد

و جهان یکصدا سرود صلح می خواند

آسمان آبی است

و ترانه ی سبز جاریست...

 

سفید بمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.......