یک ماه گذشت

یک ماه گذشت از لحظه ای که من...تو...ما شدیم و در دلمان آرزو کردیم برای همیشه ما بمانیم و طوفانهای زمانه دلهامان را از هم جدا نکند و ما را به ساحل جدایی نکشاند.

یک ماه گذشت از اولین روزی که وصالمان بر دفتر زمانه ثبت شد و این خیال بر ذهنمان نقش بست که کاش همیشگی بماند.

یک ماه گذشته و هنوز هم باور نکردم که ما شدیم.

یک ماه گذشت تا به امید ماههای دیگر لبخند به روی هم بگشاییم و چهره های غمزده مان را از یکدیگر بپوشانیم.

کاش ماههای دیگر هم به تازگی و دست نخوردگی همین ماه باشد.

کاش همیشه ...نو به نو...به هم ابراز علاقه و محبت کنیم...

کاش یکسالگی اش را جشن بگیریم و به خاطرات تلخ و شیرنمان گل لبخند بگشاییم.

راه طولانی است و همراهم با اراده است تا مرا به اوج برساند و از بودنش سرشارم کند.

دلتنگم

او از نهايت شب حرف ميزد

از نهايت تاريكي

....

دلم براي فروغ

براي صداي حزن آلودش 

 براي خودم كه بلند بلند شعرهايش را هجي مي كردم

 تنگ شده...

و

دلم براي همه ي آرزوهايم

همه ي كاش ها و نرسيدن هايم

براي اشكهايي كه گاه و بي گاه مي ريخت

بي نهايت تنگ شده...

یه شب سرد پاییزی

یه شب آروم برای از دست دادنت اشک ریختم

و هق هق گریه ام رو تو گلوم خفه کردم

که مبادا یکی از صداش بیدار شه

و از غمی که رو دلم سنگینی می کرد با خبر بشه

اون شب من  تنها بودم

خیلی تنها

تو نبودی که آرومم کنی و دلداریم بدی

اون شب با اشکی که رو صورتم جا انداخته بود خوابم برد

و با چشایی که بیش از اندازه پف کرده بود بیدار شدم

اما هیچ کس نفهمید به من چی گذشت و به سرم چی اومد


...

 حالا بعد از یه سال که مثه چشم به هم زدن با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت

اگه هیچی هیچی نداشته باشم تو رو کنار خودم لحظه به لحظه حس می کنم

و این بودن تو برام اندازه کل دنیا می ارزه

.

دوستت دارم