او از نهايت شب حرف ميزد

از نهايت تاريكي

....

دلم براي فروغ

براي صداي حزن آلودش 

 براي خودم كه بلند بلند شعرهايش را هجي مي كردم

 تنگ شده...

و

دلم براي همه ي آرزوهايم

همه ي كاش ها و نرسيدن هايم

براي اشكهايي كه گاه و بي گاه مي ريخت

بي نهايت تنگ شده...