هفتمین نفر
آرام و متین وارد می شود ،دربرخورد اول بسیار سرد و جدی می نماید .
اما وقتی دستانم را در دستهایش می گیرد؛ وقتی غصه دار گوشه ای نشسته ام و تنها او می فهمد و جویای حالم می شود می فهمم که نه سرد است نه بی احساس...
در سر تا سر وجودش احساس موج می زند.
محکم حرف می زد ، مانتو و مقنعه مي پوشد، از سر خوشي هاي بيهوده ي ما مي گريزد، به دنبال علم است و مطالعه ،از كتابهاي "شريعتي" گرفته تا" نيچه گريست" را خوانده است،عاشق فلسفه و فيلسوفان...
تك تك سلولهاي وجودش با سختي زندگي و انسان دوستي اخت شده است،از ترحم مي گريزد...
ترم بعد چادر مي پوشد،گوشه گير تر مي شود باز ما نمي فهميم چه بود و چه شد.
حالا مي گويد مي خواهم بروم و من آرام اشك مي ريزم، از درون مي گريم.
او هفتمين نفر بود.
و حالا مي گويد اولين نفر است كه ما را ترك مي كند...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 20:40 توسط منا
|