ما، آدمها

بعضی ها اینقدر سرشان شلوغ است که حتی مهلتی نمی یابند تا به پشت سرشان نیم نگاهی بیندازند.

 بعضی ها اینقدر فراموشکارند که فراموش می کنند هر چه باید به یاد داشته باشند .

بعضی ها غم می خورند اما نمی دانند برای چه شاید چون با غم زاده شدند اینگونه غمزده اند شاید هم شادی را یاد نگرفته اند.

بعضی ها پنهان می کنند هر چه باید آشکار شود نمی دانم از ترس است یا از بدبینی به هرحال خیلی عذاب می کشند.

بعضی ها هم همیشه بغضی در گلو دارند هر لحظه آماده اند تا بزنند زیر گریه اما مدام جلوی خودشان را می گیرند مبادا که ،؛کسی،جایی... شاید مثل من.

 پ ن:گاهی اوقات با خودم فکر می کنم مجبورم بنویسم وقتی اینقدر نامفهوم در می آید اما بلافاصله پشیمان می شوم با خودم می گویم ننویسم چه کنم؟