يه روز كاملا آفتابي

اين تحقيق تاريخ روزنامه نگاري هم شده براي ما قوز بالا قوز به كجاها كه سرك نكشيديم و حالا بايد به مركز مطالعات خاورميانه بروم خدا كنه ديگه از اينجا دست خالي بر نگردم .

بلوار كشاورز خيابان وصال،نه خير انگار مركز مطالعات خاورميانه آب شده رفته تو زمين، مي رم از نگهبان بيمارستان مي پرسم :ببخشيد مي دونيد مركز... كجاست؟ يك كلام:نه. آقايي كه كنارش وايساده وقتي دارم دور مي شم جمله اي بس در خور تفكر ميگه زنگ بزن به ۱۱۸. اول به نظرم مسخره مياد با تعجب مي گم:۱۱۸.بعد كه به سمت پايين راه مي افتم به نظرم فكر عاقلانه اي مياد با كلي نااميدي از توي كيفم يه سكه پيدا مي كنم و مي گيرم.

خيابان نادري ــ بالاخره موفق شدم دارم خواب مي بينم روبروي مركز مطالعات وايسادم مي رم داخل آقايي كه جاي پدر بزرگم حساب مي شه در جايگاه نگهبان قرار گرفته.

ــ سلام. ببخشيد آقاي احمدي هستن .من مي خواستم در مورد روزنامه هاي اسرائيل سوال كنم

ــ سلام .آقاي احمدي كه استاد دانشگاهه الان نمياد بعد از ظهر مياد.

بالاخره بعد از چند جمله اي گفتگو مي فهمم كه بايد برم كتابخانه ،از پله ها بالا مي رم دستم رو مي ذارم رو دستگيره نه خير انگار در بسته است پس چرا آقاي نگهبان گفت برو كتابخانه؟از پنجره سرك مي كشم پرده ها كاملا كشيده است .به در مي زنم يه بار دوبار نه نيستن و دوباره تلاش مي كنم تا در رو باز كنم شايد از اين در ايي كه به سختي وا ميشه آهان داره باز مي شه .

در كه باز ميشه از تعجب شاخ در ميارم يه آدم ،يه مرد افتاده جلوي در، دراز به دراز پاهاش جلوي درو گرفته.

چه كار كنم اگه مرده باشه نيفته گردن من؟ بذار برم و به هيچكي هيچي نگم .

چشمش رو به هم مي زنه .نكنه خوابيده آخه آدم عاقل؟ آدم اينجوري مي خوابه يه خورده فكرت رو به كار بنداز .

از پله ها مي رم پايين تا وسطاي راه هنوز با خودم در گيرم كه بگم يا نگم مي رسم دم نگهباني.

ـــ آقا يه آقايي افتاده پشت در...

ـــواي حالش بد شده...

و اينم از آخرين مراحل تحقيق ما،

دقاقي بعد ــ آقاي نگهبان با مهرباني مي گه: ديدي كه اين حالش بد شده اون يكي مسئول كتابخانه هم تا ظهر نمياد برو شنبه بيا.

ـولي شنبه ديگه كار از كار گذشته روز كنفرانسمونه.

پ ن:اگه كسي تحقيق تاريخ روزنامه نگاري داره به اينجا مراجعه كنه فكر كنم بتونن كمك كنن.