ناگهان آمد و رفت

انگار زلزله اومده بود ،اومده بود و هم چيز رو با خودش برده بود .من شده بودم يه مناي ديگه حرفهايي مي زدم كه خودمم تعجب مي كردم نمي دونستم چه جوري اين تركيبها رو تو ذهنم جفت و جور مي كردم و بعداز دهنم مي يومد بيرون. پيوسته حرف مي زدم.

ديگه موقع حرف زدن بغض نكردم فقط يه بار وقتي گفتم من شما رو دوست دارم مي خواستم گريه كنم كه نكردم.

اونم شده بود يه آدم ديگه ديگه از اون خنده هاي پيوسته خبري نبود انگار دلش سنگ شده بود با من .ديگه منو دوست نداشت و من بهترين دوستش نبودم حالا يه بهتر از منو، شيرينتر از منو پيدا كرده بود سرد بود و بي روح.

تقصير خودم بود خيلي سهل انگاري كرده بودم، بي منطق شده بودم و فراموش كرده بودم كجا زندگي مي كنم رو زمين نه تو آسمونا.

گاهي اوقات از خودم حرصم مي گيره وقتي بي فكرعمل مي كنم و بعد غصه مي خورم.

آخرش وقتي خنديد خيالم راحت شد كه بابا اين همون آدم فقط حالا يه چيزايي تغييركرده كه تو بايد خواسته يا ناخواسته بپذيري.

حالا ديگه فكر مي كنم ديگه به اون روزا بر نمي گردم اون روزايي كه خيلي ساده از كنارش گذشتم و حتي به پشتمم نگاه نكردم.

فكر كنم حالا يه خورده دير شده براي به خود اومدن نمي دونم چي شد كه همه چي خراب شد.

شايد...