يك ماه تنهايي

گوشه گوشه ي خونه جاي خاليشان را ميشود حس كرد مادركه هميشه منتظر بود براي آمدنمان و پدر كه لبخند به لب در را باز مي كرد حالا توي تاريكي بايد كليد بندازي و در راباز كني. نه مادري كه انتظارت را بكشد تا بيايي و كنارش بنشيني وازكنارش بودن لذت ببري و نه پدري كه با ورودت شروع مي شد حرفها ي هميشگي.

سه هفته اي ميشود كه جايشان خالي است هفته ي اول نفس كشيدن هم برايم سخت بود ،تنها در خانه ماندن برايم عذابي بود و مدام ياد مادر مي افتادم كه چه روزهايي كه تنها در خانه ماند و دلش گرفت و انتظار كشيد انتظار آمدن همدمي و همنوايي.

كم كم عادت كردم نه به نبودنشان به انتظار به آمدنشان، دوست دارم همه چيزبراي آمدنشان خوب باشد دوست دارم زندگيمان بهتر از قبل شود سراسر از آرامش و اميد وسلامتي.

ديگر نمي خواهم شب امتحان نگراني هايم و اضطرابهايم را براي مادر بگويم ديگر نمي خواهم كوچكترين ناراحتي در دلشان ايجاد كنم مي خواهم خوب باشم بهتر از آنكه بودم وهستم.

يك ماه نبودنشان نه اينكه بگويم بزرگم كرد نه،چون بزرگ شدن به اين راحتي نيست اما چيزهايي ديدم و شنيدم كه شايد نو بود براي منكه هميشه دلگرم بودم به بودنشان.

دوست دارم همه چيز به خوبي و خوشي باشه.